تبليغاتX
(پرواز خیال) imaging fly

 

hamtaraneh.com


 
زندگی هیچ نبود،

 
و به آسانی یک گریه گذشت.

کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.

تا که در رویاها

همه دار و ندارش،

قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش

همه را بی منت، به عروسک بخشد

غافل از آینده.

***

زندگی فلسفه ای بیش نبود

که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود

و محبت، افسوس.

من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود

و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم

و تو آن عصیانگر،

که نماد همه خوبان شده بود!!

و سخن از غم یاران می گفت

واپسین لحظه دیدار عجیب

خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی

و سخن از رفتن،

سخن از بی مهری!!

تو که خود می گفتی

خسته از هرچه نصیحت شده ای.

***

حیف از بازی ایام،

 دریغ از تکرار

hamtaraneh.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 8:14  توسط محمد ضیا علیزاده  | 

قط یک پلک با من باش.نمیخوام از کسی کم شی

ازت تصویر میگیرم.که رویای یه قرنم شی

فقط یک پلک با من باش.بگم سرتاسرش بودی

به قلبم حمله کن یک بار.بگم تا آخرش بودی

یه فصلو که نمی مونی.تویک لحظه اقاقی شو

نمیشه باتو که خوبی.به ظاهرهم کمی بد شد

به آدمهای شهرت هم علاقمند باید شد

فقط یک پلک با من باش.فقط یک پلک با من باش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:40  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
hamtaraneh.com
 
 
مي بوسم و مي گذارم كنار
 
تمام چیزهایی که ندارم را

دست هایت را

عاشقی ات را

همه را


 

عادت ِ احمقانه ای ست

چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان

 

 

 

hamtaraneh.com
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:27  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
مرا با خودت ببر خسته ام از این همه بی کسی از این هیاهو و این هجوم از این خلا و این بی وزنی کجاست؟ آن همه جذبه ، جاذبه چه شد؟ آن احساس قانون تثبیت و تو؟ سبک شدنم را ببین ببین و لذت ش را از خود دریغ نکن مرا با خودت ببر تا بیش از این، از تو خالی نشده ام
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:25  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
دیر شده نازنین پرستوها رفته‌اند و دیگر برای هیچ کس دلتنگ نمی‌شوم دلتنگی نیست ،
 تنگ ‌دلی ‌ست این که غربال می‌کند همه‌مان را این‌روزها

در سکوت تنهایی چقدر با هم حرف زدیم
چه زود خسته شدی
خسته شدی یا خسته ات کردن
برای تو فرقی نمیکند
ولی برای من چرا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:32  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
همیشه از چشم گذاشتن می ترسیدم

و آن روز نوبت من بود

چشمهایم را بستم...

یک،دو،سه...

و باز کردم

تو گم شده بودی

و من پی تو می دویدم

هنوز من بی تو...

وقتی پیدایت کنم

دیگر چشمهایم را نخواهم بست
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:27  توسط محمد ضیا علیزاده  | 

دلم برای کسی تنگ است که اینجا می‌آید ودست ‌نوشته‌هایم را می‌خواند .

کسی که تنها ردپایش یک " غریبه ........" است و بس.

کسی که او را "....................." می‌نامم.

دلم برای او تنگ است که خدا به اندازه وسعتِ چشم‌های دریائیش باران می‌بارد.

برای او که دست‌هایم در دست‌هایش جوانه زد.

برای او که عشق را به من بخشید .

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:26  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
اشکی که بی صداست ، پشتی که بی پناست ، دستی که بسته است ، پائی که خسته است ، دل را که عاشق است ،حرفی که صادق است ، شعری که بی بهاست ، شرمی که آشناست ، این دارائی من است ، ارزانی شماست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:11  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
گریه ی ِ آخر ِ شب هایم ...

انگار کافی نبوده ...

این روز ها ...
...
اوّل ِ صبح ها هم ...

گریه می کنم .

آاای آدم ها ...

این ها که می نویسم ...

یعنی ...

چقدر زیاد دلم می خواهد ...

کسی باشد ...

بپرسد ... :

" خوبی ... ؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 16:47  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
یک فنجان دیگر
برایم بریز

قهوه ها
زود سرد میشوند

کم طاقتی ،
عادت آن روزهایت بود.
این روزها ،
برای گرفتن خبری از من
عجیب صبور شده ای

من و تو "مــــــــــا " شده ایم

نمی دانستم که "ما "یمان آوازی می شود برای گاوی که در طویله ی دلت مخفی کرده بودی

سر زده به دیدارت آمدم
به خاطر تو که هیچ وقت
دوست نداشتی سر به تنم باش
د

بغض؛

يعني نرو !

بفهم

همه چی عالیه ولی هیچ کس نمیدونه چقدر جای تو اینجا خالیه.

باور کن .. این عین حقیقت است !
تمام حقیقت ..

.............

هر کسی پس از تو اومد .. خلوت منو بهم زد!
تو رو باز به یادم آورد .. اگه از عاطفه دم زد ...

تو رو باز به یادم آورد .. اگه از عاطفه دم زد

ما اهل دلیم اشاره را می فهمیم
راز شب پر ستاره را می فهمیم
با پنجره های بسته عادت داریم
/ با هرچه دل شکسته نسبت داریم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 17:36  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 17:32  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
همیشه تـــوها میروند و
من ها تنـــها می شوند . . .
اما این بـــار
من میـــروم و
تـــو با کسی دیگر
مـــا می شوی . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 17:21  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
خيانت کرده ام .... آری
و بر عشق تو می خندم
دو چشمت را خودم امشب
به روی خویش می بندم
خيانت کرده ام .... آری
نمی دانی و می گویم
بدان راهی دگر بی تو
برای عشق می جویم
وفایم را ندیدی که
خيانت را ببین حالا
دل تنگم ندیدی که
دل سنگم ببین اما
ندیدی غرق احساسم
ندیدی گریه هایم را
خيانت کرده ام تا تو
ببینی خنده هایم را
خيانت کرده ام .... آری
چه خشنودم که می دانی
مکن اندیشه باطل
که قلبم را بسوزانی
امانت داده بودم دل
به دستانت نفهمیدی؟
چه آوردی به روز دل

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 17:20  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
 
اینجا ،غروب

پرِ از دردهای ناتمام

اینجا منم
...
پر از حرف های بیکلام

اینجا،شبیست که به پایان نمیرسد

اینجا غمیست که به سامان نمیرسد

اینجا غروب وغم و بی کسی یکیست

اینجا محبت و عشق و سرور نیست

اینجا ستاره های شبم را نگاه کن

یکدم،خدا،به خاطر من فکر راه کن





اینجا بهار رنگ زمستان گرفته است

اینجا خیانتیست که بوی بهاران گرفته است

اینجا به چشمه سار تبسم نمیکنند

اینجا به سرو و کاج هم ترحم نمیکنند

اینجا تمام شد برای کسی که دلیل داشت

اینجا نمیشود به زمین ، بذر عشق کاشت



آری

اینجا منم که شبانگاه عازمم

اینجا و غربتی که به همراه میبرم

اینجا بدان ،طنین صدایم رسا نبود

اینجا خدا ، برای دل من، خدا نبود

اینجا بگو که:کسی رفت بی پناه

اینجا بگو که:کسی مرد بی گناه

آری

اینجا تمام گذشته ی من هم تباه شد

اینجا و نقشه هایی که به نقش سراب شد
See More
+ نوشته شده در  جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 10:23  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
بدینوسیله
من رسماً از بزرگسالی استعفا میدهم
و مسئولیت های یک کودک 8 ساله را قبول می کنم


 
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم
که انجا یک رستوران 5 ستاره است

 
می خواهم فکر کنم
شکلات از پول بهتر است
چون می توانم آن را بخورم

 
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
با دوستانم بستنی بخورم
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم

 
می خواهم به گذشته برگردم
وقتی همه چیز ساده بود
وقتی داشتم رنگ ها را
جدول ضرب را
و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم
وقتی نمی دانستم
چه چیزهایی نمی دانم و
هیچ اهمیتی هم نمی دادم

 
می خواهم فکر کنم
دنیا چقدر زیاست
و
همه راستگو
و خوب هستند

 
می خواهم که ایمان داشته باشم
که هر چیزی ممکن است
و
می خواهم
که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم

 
می خواهم که دوباره
به همان زندگی ساده خود برگردم
 
 


 
نمی خواهم
زندگی من
پر شود از کوهی از مدارک اداری
خبرهای ناراحت کننده
صورتحساب
جریمه و ...

 
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم
به یک کلمه محبت آمیز
به عدالت
به صلح
به فرشتگان
به باران
و به ...

 
این دسته چک من
کلید ماشین
کارت اعتباری
و بقیه مدارک

 
مال شما

 
من رسما
 
از بزرگسالی استعفا میدهم..
8

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:48  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
)خانم ببخشید،مستقیم از کدوم طرفه؟
2)خانم شماره کفشمو بدم؟
3)در برخورد با چند تا دختر زیبا:هنوز فصل هلو نشده.
4)" " " " " "کم سن و سال:مهد کودک تعطیل شده ،شما اومدید بیرون؟
5)آخ چشم ،فدات بشم.
6)خانم شما2تا،3قلویید؟
7)نازتو بخورم،شب شام نخورم.
8)دهات چه خبر؟
9)خانم جگرتو واسام بلوتوث میکنی؟
10)ببخشید شماچقدرشبیه دوست دختر آینده من هستید؟
در برخور با دخترانی که مماخشونو عمل کردن:
*خانم شمابینیتونوختنه کردین؟
*خانم میایددماغامون عوض؟
*این دماغشو تازه خریده،برچسبشو نکنده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:46  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟
 
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.


اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.( ابی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:44  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
خدایا خودت که برایمان انتخاب واحد کردی ،لااقل سیستم حذف و اضافه ای میگذاشتی ،من نیاز دارم چند واحد را حذف کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:41  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند ، همه آدمها برابرند ، اما پولدارها محترمترند . همه آدمها برابرند ، اما بچه ها واجبترند . همه آدمها برابرند ، اما خانمها مقدمترند. همه آدمها برابرند ، اما سیاهها بدبخت ترند و سفیدها برترند. در کل همه آدمها برابرند ، اما بعضیها برابرترن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:40  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
مادر،کدامین ویتامین ها را خورده بودی که رشد تنهایی ام اینگونه سریع است!بغض گلومو گرفته فشار میده .غم تو دلم اینقد زیاده که دیگه تحملشو ندارم ، زندگیو باختم .بخوام نخوام باید قبول کنم ،گند زدم به این زندگی به این زندگی سگی .چرا اینقد اشغالم ؟چرا اینقد بیشعورم؟هر کی هر چی بم بگه حقمه .زیادمم هست .من اصلا ادم نیستم یه اشغالم یه اشغالم که هرچی بیشتر بمونم به همه چی گند میزنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:39  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
زن که باشی
درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛
در باره‌ی لبخندت
که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی
درباره‌ی زیبایی‌ات
.........که دست خودت نبوده و نیست
درباره‌ی تارهای مویت
که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها
از روسری بیرون ریخته‌اند
درباره‌ی روحت، جسمت
درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت
قضاوت می‌کنند
تو نترس و زن بمان
احمق‌ها همیشه زیادند
نترس از تهمت دیوانه‌های شهر
که اگر بترسی
رفته رفته
زنِ مردنما می‌شوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:39  توسط محمد ضیا علیزاده  | 

امـروز بـه " آنـهـایـی" مـی انـدیـشـم کـه روی شـانـه هـایـم گـریـه کـردنـد و نـوبـت "مـن" کـه شـد، دیـگـر نـبـودنـد . . .


آشناهایم غریبه هایی هستند که تنها اسمشان را میدانم...

عاشق نکات ظریف هستم

می توان با ۳۲ حرف فارسی چه چیزهای خوب و لطیف گفت

 و هم میتوان چه حرف های سوزنده و ... گفت

 

Wht , shni f,nl...

منظورم اینه که زندگی مثلِ کیبورد میمونه ،

تو درست مینویسی ولی سرتو که بالا میاری میبینی نوشته هاتو نمیشه خوندش

تو درست نوشتیا ، ولی نمیشه خوندش . . .

 

چه کسی ALT + SHIFT  نزده ؟

یکی گفت :شاید خودت...

مــیان

 میــرن

 میگـــذرن

روزایِ سختِ زندگـــی..

غـــم ِ شان را مخور !

ثبت ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺩﺭ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺛﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ......... ﺟﺰ ﺍﺣﻮﺍﻟﻢ

گاهی اوقات یه کم اشک بریز

سختی کشیدن هست، غمگین بودن هست اما ادامه بده

تنها کسی که بعد از خدا در تمام طول زندگیمون کنار ماست، خود ما هستیم

پس تا وقتی که زنده ایی زندگی کن

زلال که باشی

 سنگهای کف رودخانه‌ات را می‌بینند،

 برمی‌دارند

و نشانه می‌روند

 دُرست به سوی خودت!

پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 20:0  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
مـا عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم .

مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ، ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 19:49  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد ...تلخی هایش را صبر کند...

آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند؛ یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 19:48  توسط محمد ضیا علیزاده  | 
به زمين مي زني و مي شكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و مي سازي سرد
در دلي، آتش ج...اويدي را

ديدمت، واي چه ديداري واي
اين چه ديدار دلازاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
كه مرا با تو سر و كاري بود

ديدمت، واي چه ديداري واي
نه نگاهي، نه لب پرنوشي
نه شرار نفس پر هوسي
نه فشار بدن و آغوشي

اين چه عشقي است كه در دل دارم
مي گريزي ز من و در طلبت
من از اين عشق چه حاصل دارم
باز هم كوشش باطل دارم

باز لب هاي عطش كرده من
لب سوزان ترا مي جويد
مي تپد قلبم و با هر تپشي
قصه عشق ترا مي گويد

بخت اگر از تو جدايم كرده
مي گشايم گره از بخت، چه باك
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بكشد تا به سرپرده خاك

خلوت خالي و خاموش مرا
تو پر از خاطره كردي، اي مرد
شعر من شعله احساس منست
تو مرا شاعره كردي، اي مرد

آتش عشق به چشمت يكدم
جلوه ئي كرد و سرابي گرديد
تا مرا واله و بي سامان ديد
نقش افتاده بر آبي گرديد

در دلم آرزوئي بود كه مرد
لب جانبخش ترا بوسيدن
بوسه جان داد بروي لب من
ديدمت، ليك دريغ از ديدن

سينه اي، تا كه بر آن سر بنهم
دامني تا كه بر آن ريزم اشك
آه، اي آنكه غم عشقت نيست
مي برم بر تو و بر قلبت رشك

به زمين مي زني و مي شكني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و مي سازي سرد
در دل، آتش جاويدي را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 9:54  توسط محمد ضیا علیزاده  |